افغانستان -تاريخ مداخله خارجی و تغييرو تحولات اجتماعی
ديويد
ميظر
نشريه
»کريتيک«
شماره ۳۴ سال
۲۰۰۳
ترجمه :
ياسمين ميظر
در پی
دخالت نظامی
ايالات متحده
آمريکا در
افغانستان و
سرنگونی سريع
طالبان، حضور
نظامی غرب در
آسيای مرکزی
به حد بیسابقهای
گسترش
پيداکردهاست.
اين حضور
نظامی شرايطی
را بوجود
آورده است که
نتايجی غير
قابل پيش بينی
برای مردم اين
منطقه در
بردارد.
برای
افغانها،
حمله نظامی
آمريکا آخرين
تهاجم درليست
طولانی از
مداخه های
خارجی است که
منشا آن به
دوره تشکيل و
استقرار کشور
افغانستان در
پی دخالت
بريتانيا
برميگردد.
البته بايد گفت
افغانها
معمولا
قربانيان
ساکت نقشه های
خارجيان
نبوده اند.
آنها نه تنها
سنت طولانی در
مقاومت عليه
اشغالگران
خارجی دارند،
بلکه مکرر در
تاريخ اين
کشور، برخی
گروهها از دخالت
خارجيان به
منظور تثبيت
يا تقويت
موقعيت خويش
در کشوری تکهتکه
شده بهره
گرفته اند و
به کرات ضربه
اين «اتحادها»
بر اشغالگران
خارجی وارد
شده است. شکست
استراتژی
پاکستان برای
بهره گيری از
طالبان به
منظور تبديل کردن
افغانستان به
يکی از اقمار
پاکستان، آخرين
نمونه از اين
کوششها بود و
احتمالا ما
شاهد نمونه
های ديگری از
شکست چنين طرح
هايی خواهيم
بود.
اختراع
افغانستان
«همه اش
تقصير
انگليسی ها
است» (ضرب
المثل فارسی)
شخصيتی اسکاتلندی
که به عنوان
اولين سفير
بريتانيا در
سال ۱۸۰۹ به
دربار امير
کابل فرستاده
شد در گزارش
خود اينگونه
نوشت : «نامی برای
کشورشان
ندارند» (۱) -
يک قرن پس از
آن،
افغانستان هم
نام داشت و هم
مرز، «مرزهای
علمی» که توسط
خود
انگليسها
کشيده شده
بود. پادشاه
افغانستان،
که بريتانيا
خرجش را ميداد
و حمايتش
ميکرد، کوشش
داشت نظم را
در کشوری پر
از اختلافات
قبيلهای
وقومی پياده
کند. با
اينهمه
بسياری
ازمردم ساکن
افغانستان
همچنان خود را
«افغان» نميدانستند،
اگر چه در پی
دو دهه درگيری
با بريتانيا،
خصوصا دو جنگ
افغانها با
انگليسها،
کوشش برای
دستيابی به يک
هويت مشترک
آغاز شده
بود.
از اينرو
ميشود گفت
«افغانستان هم
توسط بريتانيا
شکل گرفت هم
عليه آن » (۲).
مشخصا اگرچه
افغانستان
هيچگاه
مستعمره نبود
اما پيدايش
اين کشور در
آنچه
انگليسها به
آن «بازی بزرگ»
ميگفتند،
نتيجه
مستقيم رقابت
و توطئه مشترک
دو قدرت
استعمارگر،
بريتانيا و
روسيه، در قرن
نوزدهم و در
همکاری دوره
ای با طبقه
حاکمه محلی
بود.
افسانه ها و
داستانهای
تاسيس کشور
افغانستان بر
پايه تاريخ
مبارزه عليه
استعمار روس و
انگليس پايه
ريزی شده
است.
امپراطوری
درانی (Durrani)
براساس اين
افسانه، لويا
جرگه ( شواری
عالی) اتحاد
قبيله پشتون
ابدالی در سال
۱۷۴۷ تشکيل
شد و اعضای آن تصميم
گرفتند
پادشاهی خود
را به رهبری
احمد خان بنا
نهند.(۳) لويا
جرگه ای که
تقليدی از آن
را درسالهای
۲۰۰۲ و ۲۰۰۳
ديده ايم.
قرنها بود که
اين سرزمين
عرصهء دعوای
امپرطوری
صفوی در غرب و
امپراطوری
مغول درشرق
بود، دو امپراطوری
که هريک
مدافعان خود
را در ميان قبايل
مزدور پيدا
کرده بودند.
اما در اواسط
قرن ۱۸ اين دو
امپراطوری
وارد مراحل
سقوط پايانی
خود شده
بودند. در
غياب آنها ،
احمد شاه رهبری
درانی ها ( نام
جديد ابدالی
ها) را به
عهده گرفت و
اين امر به
اتحادی ميان
قبايل (۴)
معمولا
پراکنده
درانی کشيد.
اين پروسه به
شکلگيری
امپراطوری
قبيله ای
درانی از
ايران تا هند
انجاميد (۵).
مقاومت
خارجی، خصوصا
توسط سيک ها
در شرق ، از
گسترش فراتر
اين امپراطوری
جلوگيری کرد و
بالاخره آنرا
را وادار به
بازگشت به
مرزهای
اوليه اش
نمود. اين به نوبه
خود زمينه ساز
قيامهای
درونی و
جنگهای داخلی
گشت.
هنگاميکه
انگليسها
برای اولين بار
به اين سرزمين
رسيدند متوجه
شدند که در
ورای مراسم
دربار، آثار
امپراطوری در
حال زوال و سرنگونی
آشکار است.
توسعه راههای
بازرگانی
دريايی باعث
شده بود نقش
شهرهای افغان
که از طريق
بازرگانی
زمينی
ثروتمند شده
بودند افت
پيدا کند.
بسياری ازاين
شهرها در پی
يورش مغولها
ويران شده
بودند.
«درانی» ها
کنترل مناطق
ثروتمند در
هندوستان را
که منبع سه
چهارم باج و
ماليات بود از
دست داده
بودند (۶).
اختلافات
سياسی به جايی
رسيده بود که
پادشاهان
افغان
نميتوانستند
از خانهای
قدرتمند ماليات
بگيرند و اين
خود باعث شد
کمکهای مالی
انگليس ها را
سريعتر پذيرا
گردند. از نظر
اقتصادی،
افغانستان
کالايی (منابع
زمينی يا کشاورزی)
برای اهدا به
بريتانيا
نداشت اما اهميتش
در رابطه با
موقعيت
استراتژيک آن
بود ميان هند
(جواهر
امپراطوری
بريتانيا) از
يکسو و گسترش
امپراطوری
روس درمرزهای
جنوبی آن از
سوی ديگر.
جنگ با
انگليسها
در نتيجه،
هنگاميکه در
دهه ۱۸۳۰،
اتحادی ميان
ايران و روسيه
شکل گرفت،
انگليسها به
افغانستان
حمله کردند تا
کانديدای
مورد نظر خود
را که به نظر
ميرسيد از شاه
کنونی کمتر
مدافع روسيه
است، بر تاج و
تخت
افغانستان
تحميل کنند.
اين زمينه ساز
اولين جنگ
انگليس ـ
افغان بود
(۱۸۳۹ـ۱۸۴۲).
پادشاه در هند
در تبعيد بود
و افغانها در
قيامی به
رهبری «علمای»
مذهبی جهاد اعلام
کردند.
بريتانيايی
ها مجبور شدند
کابل را ترک
کنند و «ارتش
هندو» در
حاليکه به سوی
جلال آباد در
حال عقب نشينی
بود به دست
افغانها
نابود شد.
تنها تعدادی
از ۱۶هزار نفر
ارتش بريتانيا
در اين
بزرگترين
شکستشان
درقرن ۱۹ جان
سالم بردند.
دراين
درگيری،
علمای مذهبی
نشان دادند
نقشی تعيين
کننده تر از
شاه تبعيدی و
رهبران قبايل
دارند. ميزان
اعتقادات
مذهبی در ميان
افغانها و
قدرت علما در
تاثير گذاری
بر زندگی
روزمره همگی
مورد آزمايش
قرار گرفت (۷).
همه افغانها
مسلمان هستند
و ۸۰ درصدشان
سنی. کليه
رهبران افغان
در قرن ۱۹
کوشيدند با
ارائه تصويری
از خود به
مثابه مدافع
مذهب، به
حکومت خويش
حقانيت
بخشند. حتی
پس ازکودتای
سال ۱۹۷۸،
خلقی های
کمونيست مجبور
بودند به
سياستهای خود
رنگ و زبان
مذهبی بدهند.
البته
افغانستان
کشوری عمدتا
سنی است و
برعکسٍ
ايرانٍ شيعه،
روحانيتٍ
سازمانيافتهای
ندارد. علما
(ملاهای
ديوانه به
گفته انگليسها)
اساتيد مذهبی
خارج از
ساختار قبيله
ای هسنند.
اما در مواقع
حساس، خصوصا
در دوره حمله
نظامی خارجی،
اسلام
توانسته است
نقش سياسی مهمی
ايفا کند چرا
که ميتواند
ورای
اختلافات قبيله
ای اتحاد ميان
مردمی
پراکنده پديد
آورد(۸). اين
همان نقشی
بود که مذهب
در پی حمله
نظامی روسيه
در سال
۱۹۷۹ايفا کرد
و شخصيتهای
جديدی برای
رهبری مقاومت
مطرح شدند، آنهم
در شرايطی که
شاه در
ايتاليا در
تعطيلات دائمی
بود و اکثر
اشراف کشور
را ترک کرده
بودند. اما
مبارزه با
استعمار
خارجی برای آنها
جنگی در دفاع
از امت
اسلامی بود
نه در دفاع از
نوعی دولت
ملهم از ميهن
پرستی. در قرن
نوزدهم
جنگهای
دولتمردان
افغان نه فقط
به منظور
تضعيف قيام
های قبيله ای
بلکه در جهت
رام کردن و
دولتی کردن
قدرت علما و
اسلام صورت
گرفت.
انگليسها از
شکستشان از
افغان ها ياد
گرفتند و به
جای کوشش برای
تحميل شاه مورد
نظرشان،
پادشاه موجود
را با کمکهای
لازم خريداری
کردند. «دوست
محمد» در
بازگشتش از
هند حاضر بود
هر ارتباطی با
روسيه را در
ازای کمکی
معادل ۲۰۰۰۰۰
پوند در سال
قطع کند (۹). در
طول جنگ
اتوريته
اودرهم شکسته
بود. طی چند
دههء آتی او و
جانشينانش
کوشيدند
کنترل بر کشور
را خصوصا
درمناطق غير
پشتون شمال و
غرب پياده
کنند.
عبدالرحمان
خان
کشورگشايی
های تزاری در
منطقه آسيای
مرکزی پس از
سال ۱۸۶۵،
بريتانيا را
متقاعد ساخت
که بار
ديگردر سال
۱۸۷۸ دست به
اشغال
افغانستان بزند
و اين آغاز
دومين دوره
جنگ بريتانيا
ـ افغانستان
بود
(۱۸۷۸ـ۱۸۸۰).
در پی اين
جنگ، انگليس افغانها
را وادار کرد
قرارداد
تحقير آميز
«قندماک» (Gandamak)را
بپذيرند؛
قراردادی که
عملا
افغانستان را به
مدت ۴۰ سال
تحت الحمايه
انگليس
ميکرد. اما
اگرچه
بريتانيا موفق
شد برخی شهرها
را اشغال کند،
علمای مذهبی
بار ديگر مردم
را به قيام
فراخواندند.
انگليسها بعد
از ۱۸ ماه
مجبور شدند
عقب نشينی کنند.
آنها پادشاه
جديدی به نام
عبد الرحمان
خان را به
رسميت
شناختند و به
او پول و
اسلحه دادند.
«امير آهنين»
۲۰ سال به
سرکوب شورشهای
قبيله ای و
تضعيف قدرت
رهبران مذهبی
پرداخت. او
عناصری از يک
ارتش متمرکز
و بوروکراسی و
ادارات دولتی
از خود برجای
گذاشت که تا سالهای
۱۹۷۰ دوام
پيدا کرد. اما
تمرکز نتوانست
قدرت اشراف را
به مثابه يک
طبقه تضعيف
نمايد يا
توسعه سرمايهداری
را آسان
سازد.
در حاليکه عبد
الرحمان در
داخل نظم
برقرار ميکرد،
انگليسها در
پی مذاکراتی
با روسها، مرزهای
شمالی
افغانستان را
ترسيم
ميکردند. مرزهايی
که در قرارداد
روس و انگليس
در سال ۱۹۰۷
بدون مشورت با
افغانها،
رسميت پيدا
کرد. علاوه بر
اين انگليسها
سر خود مرزهای
افغانستان
را با ايران
و هند ترسيم
کردند. اين
مرزها
افغانستان را
چون سپری
تعريف ميکرد
که بين مرزهای
دو
امپراطوری
بريتانيا و
روس قرار ميگرفت.
اين مرزها
کاملا بر اساس
منافع
استراتژيک
تعيين شده
بود و ربطی
به مرزهای
تاريخی يا ملی
که کسی بشناسد
نداشت.
کميسيونهای
گوناگون
تعيين مرز يک
نقطه مشترک
داشتند: «نوعی
نبوغ در کشيدن
خط مرزی در
اماکن غلط، و
ما همچنان با
عواقب تصميم
هاشان روبرو
هستيم» (۱۰).
از همه
جنجالی تر «خط
ديورا ند» (Durand Line) بود که
در سال ۱۸۹۳
برای تعيين
مرز بين افغانستان
و هند کشيده
شد. اين خط بر
اساس تئوری
«مرزهای علمی»
کشيده شده بود
که تعبير
نهايی آن
«قابل
دفاعترين مرز
برای هندوستان»
بود (۱۱).
نتيجهء آن،
تقسيم قبيله
های پردردسر
پشتون بود اما
اينان
رويهمرفته طی
بخش عمده ای
از قرن بيستم
به اين مرزها
بی اعتنا
بودند مگر در
مواقعی که به
نفعشان بود،
مثلا برای
قاچاق. اين
امر که بر
افغانها تحميل
شده بود،
هيچگاه مورد
پذيرش آنها
قرار نگرفت و
پس از شکلگيری
پاکستان در
سال ۱۹۴۷،
زمينه خواست
افغانها
برای تشکيل
سرزمين متحد
«پشتونستان»
در مرزهای
افغانستانٍ
امروز تقويت
شد.
قوميت ها
ترکيب
پيچيده قوميتها
در
افغانستان،
نتيجه شيوه
ترسيم مرزهای
اين کشور است.
تنها شيعه
های «هزاره»
(حدود ۱۰ـ۱۵
درصد از جمعيت
۱۵ تا۲۰
ميليونی کشور)
(۱۲) تماما
دردرونٍ
مرزهای
امروزی
افغانستان زندگی
ميکنند. حدود
۸ تا ۹ ميليون
پشتون يعنی ۴۰
تا۵۰ درصد از
کل اين قوم
در افغانستان
زندگی ميکنند
با تعداد
مشابهی آنسوی
مرز درپاکستان.
۳۰ در صد
جمعيت
تاجيکها
هستند که به
زبان فارسی
صحبت ميکنند
ولی سنی مذهب
هستند و در
شهرهای بزرگ
يا در شمال
زندگی ميکنند.
گروههای ترک
زبان مانند
ازبکها (۱۰ در
صد) و ترکمنها
در شمال سکنی
دارند. بررسی
های اخير نشان
ميدهد که ۵۵
گروه قومی در
درون مرزهای
افغانستان
زندگی ميکنند.
با ورود و
اقامت پناهندگان
و مهاجرين از
اتحاد شوروی
سابق، در پی
شکست جنبش ضد
بلشويکی
«باسماچی»
در دهه ۱۹۲۰ و
در فرار از
کشاورزی
کلکتيو در دهه
۱۹۳۰ جمعيت
غير پشتون
کشور افزايش
يافت . از اين
رو بديهی بود
بسياری از اين
مليتها که عمدتا
در شمال
افغانستان
ساکن بودند با
هر تبليغ
سوسياليستی
ضديت داشته
باشند.
البته بايد
تاکيد کرد که
در سرتاسر
تاريخ افغانستان،
پشتونها غالب
بودند و مدتها
واژه های
پشتون و
افغانستان
مترادف بود.
ساختار قبيلهای
در ميان پشتون
ها از همه قوی
تر است. دولتی
که پس ازسال
۱۸۴۷شکل
گرفت، دولت
عشيره ای بود
و از ۸۴۷ا تا
۱۹۷۸ رهبران
افغانستان
متعلق به
کنفدراسيون
درانیٍ قبايل
پشتون بودند
بجز دوره
کوتاهی در
۱۹۲۹. از سال
۱۸۱۸ همه اين
رهبران از
اعضای عشيره
«محمدزای» از
ايل
«باراکزای»
بودند. اين
بدين معنی
نيست که بر سرٍ
قدرت مشاجره
نداشتند.
برعکس، تاريخ
فئوداليزم
افغان پس از
سال ۱۸۴۷
تاريخ جدايی
ها، قيامهای
قبيله ای و
کوششهای مکرر
و معمولا شکست
خورده دولت
برای تحميل
قدرت مرکزی
است. البته
اگرچه در
زندگی
روزمره قوميت
يا تعلق ايلی
يک شخص بخش
جدايی
ناپذيری از
هويت اوست،
اين بدان معنی
نيست که
قوميت هميشه
داوی در
کشمکشهای
سياسی در
افغانستان
بوده است. بر
عکس تنها در
مقاطع خاصی،
مثلا پس از
عقب نشينی شوروی
در سال ۱۹۸۹
اين مسئله
اهميت پيدا
ميکند.
شهرت
افغانستان به
«ياغستان» (سرزمين
ياغيگری) از
اين تاريخ
مقاومت
سرچشمه ميگيرد.
«بارت» يکی
از جامعه
شناسان معتبر
در اين مورد
چنين مینويسد:
«پشتون ها در
تقابل با
"حکومت"
(سرزمينهايی
تحت ادارهء
دولتی
سازمانيافته)
اند و ياغستان
(سرزمين آزادی
و شورش) شامل
دشتهايی است
که در آن
ديکتاتوری
حاکم است و
شورش به ندرت
ديده می شود و
مقاومت عليه
استبداد
هميشه در
کوهها ممکن
است. (۱۶) .
ياغستان
(ياغيگری) يک
مقاومت
طبقاتی نيست . بهره
کشی (اجاره
وخدمات کاری
در رابطه با
مالکان زمين
است که تامين
آب و حيوانات
را بر عهده
دارند ونيز
بدهکاری
دهقانان معمولا
از بدهی در
مناطق مسطح
(دشتها)
سنگينتر است.
قدرت ياغستان
(ياغيان)
قدرت منفی است
يعنی اگرچه
نيروهای ساکن
در اين منطقه
ميتوانند
قيام کنند،
اما آنها قادر
نيستند
جامعهء بديلی
پديد آورند
(۱۷). اگرچه
درگيريهای
بين قبايل و
گروههای قومی
پيوسته درپی
بهره گيری از
دولت در خدمت
منافع خود
ميباشند،
ايدئولوژی
ياغستان نشان
دهنده فاصله
عميق بين دولت
و زندگی
روزمره
دهقانان
افغان است (۱۸).
اين مسئله
زمينهء
مقاومت بود
عليه يک
انقلاب از بالا:
«جمهوری
دمکراتيک خلق
افغانستان» و
اشغال نظامی
اين کشور توسط
شوروی.
در ماه مه
۱۹۱۹ سومين
جنگ بريتانيا
ـ افغانستان درگرفت
. اين بار امير
جديدی به نام
«امان الله
خان» از ضعف
امپراتوری
انگليس
استفاده کرد و
مانند ۱۷۴۷
جهاد خاص خود
را عليه
بريتانيا و
اعلام
استقلال
افغانستان
آغاز کرد. اين
درگيری به
نتيجه خاصی
نرسيد، و برای
اولين بار
شهرهای
افغان در معرض
بمباران
هوايی قرار
کرفتند، اما
رويهم رفته
جنگ تا آنجا
برای انگليس
بد بود که
اين کشور
مجبور شد
حاکميت افغانها
را بپذيرد
(اگرچه همزمان
بريتانيا کمک
مالی به دولت
را قطع کرد).
کمونيستها و
اسلاميها
« رهبر
بزرگمان اين
حقيقت را
دريافت که
ازانجا که د
رکشورهای در
حال توسعه
طبقه کارگر
به يک نيروی
سياسی تبديل
نشده است ،
نيروی ديگری
هست که می
تواند نظام
فئودالی و
سرکوبگر را
سرنگون سازد و
در افغانستان،
اين نيرو ارتش
بود» حفيظ
الله امين
۱۹۷۹
تا دهه ۱۹۶۰
ميلادی
مخالفت جدی با
نظام
«فئودالی» که
جنبش
دانشجويی
افغان با استفاده
از اصطلاحات
غربی آ̃ن را
محکوم ميکرد،
وجود نداشت.
شايد
رفرميستهای
بالقوه از
ابتلا به
سرنوشت
«ديکتاتور
روشنفکر» شاه
امانالله در
دهه ۱۹۲۰ درس
عبرت گرفته
بودند. شکی نيست
که کمونيستها
اين شکست را
پيوسته مد نظر
داشتند و مصر
بودند آنرا
تکرار نکنند.
امان الله
پس از به قدرت
رسيدن در سال
۱۹۱۹، کوشيد
کشور را با
معيارهای
غربی آشنا کند
و از بالا
آنرا «مدرن»
سازد. با
دنباله روی از
آتاتورک در
ترکيه و رضا
شاه در ايران،
رفرمهای گسترده
ای در عرصه
سياسی ،
اجتماعی و
اقتصادی
پيشنهاد کرد
تا سواد آموزی
و آموزش را به همه
افراد جامعه
برساند، به
زنان حق برابر
دهد، اصلاحات
ارضی را پياده
کند، نظام
سياسی را
دمکراتيزه
کند و دولت را
از دين جدا
سازد. اما
يورش های
قبيله ای به
رهبری مالکان
زمين و خانها،
که مخالف
اصلاحات
بودند، در پی
اعلام «جهاد»
«علما» به يک
قيام سراسری
تبديل شد. در
سال ۱۹۲۹،
درحاليکه
قدرت دولت رو
به اضمحلال
بود، شاه
مجبور به
تبعيد شد و
يکی از رهبران
تاجيک در
کابل قدرت را
به دست گرفت.
هشت ماه بعد،
ايلهای پشتون
با کمک
انگليسها او
را از قدرت
برکنار و
اعدامش کردند
(۱۹).
از ۱۹۲۹
تا ۱۹۷۸،
اعضای
خانواده
«مصاحبان» بر
افغانستان
حکومت کردند.
ظاهر شاه،
پادشاه
کنونی (که پس
از حمله نظامی
اخير ايالات
متحده به
افغانستان
برگردانده شد)
درسال ۱۹۳۳ در
حالی که هنوز
بيست سال
نداشت بر تخت
سلطنت نشست و
بيش از سه دهه
«سلطنت کرد نه
حکومت» . دايی
هايش تا سال
۱۹۵۳ قدرت را
در دست داشتند
و پسر دايیاش،
نخست وزير
داوود خان از
۱۹۵۳ تا
۱۹۶۳ قدرت را
دست داشت.
حاکميت
مستقيم ده
سالهء او در سال
۱۹۷۳ که به
بهانهء
«معالجه» به
ايتاليا فرار
کرد، پايان
يافت. در اين
هنگام قحطی
برکشور حاکم
بود و صاحب
منصبان و
بازرگانان از
فروش کمکهای غذايی
کشورهای
خارجی در
بازار سياه
ثروتهای کلان
به جيب
ميزدند. شاه
افغان حين
اقامتش در ايتاليا
دريافت که پسر
دايی اش،
داوود، در يک کودتای
غير خونين
قدرت را به
دست گرفته و
سلطنت را ملغی
کرده است.
افغانستان
در دورهء
حکومت خاندان
مصاحبان، يکی
ازفقيرترين کشورهای
جهان باقی
ماند. از
آغاز
شکلگيری، اين
کشور به قدرت
اشرافيت
پشتون متکی
بود. دولت
ماليات را از
زمين داران
حذف کرد و به
منظور دستيابی
به درآمد ملی،
درآمدی که
خصوصا برای بودجه
نظامی لازم
بود، از
بازرگانان و
خصوصا تجارت
خارجی ماليات
ميگرفت. پس از
جنگ جهانی
دوم،
افغانستان به
جستجوی
وامهای خارجی برآمد،
اول به ايالات
متحده آمريکا
روی آورد و پس
از اينکه اين
کشور تمايلی
نشان نداد از اتحاد
جماهير شوروی
تقاضا کرد.
تقريبا نيمی از
درآمد ملی از
کمکهای خارجی
به دست ميآمد.
دولت کوشيد با
انتصاب
پشتونها به
پستهای حساس،
نظام حکومتی
را پشتونی
سازد.
قراردادهای
دولتی به
پشتونها داده
شد و توسعه
اقتصادی عمدتا
در مناطق
پشتون صورت
گرفت. به رغم
سخنان
پرطمطراق
مدرنيست
دولت، توسعه
صنعتی در حداقل
ممکن صورت
ميگرفت. برای
مثال، در دهه
۶۰ نيروی کار
صنعتی کمتر از
۵۰ هزار نفر
بود (۲۱).
`حزب
دمکراتيک خلق
افغانستان
حزب دمکراتيک
خلق
افغانستان در
سال ۱۹۶۵ تاسيس
شد (۲۲). در پی
انقلاب سال
۱۹۱۷روسيه
بر عکس ديگر
کشورهای
آسيايی، حزب
کمونيستی در
افغانستان
شکل نگرفته
بود و در
داخل مرزهای
اين کشور،
جنبش کارگری
يا دهقانی
راديکالی وجود
نداشت. برخی
از اعضای پايه
گذار حزب
دمکراتيک خلق
افغانستان در
جنبش رفرميست
کوچکی شامل
تعدادی از
روشنفکران
افغان
فعاليت داشتند
و به همين
خاطر دستگير
يا تبعيد شده
بودند ، اما
افغانستان
سنت مارکسيسم
نداشت. در
دهه ۱۹۲۰، به
نظر ميرسيد
اتحاد
جماهيرشوروی
راضی است از
امان الله
حمايت کند.
در سال ۱۹۲۴
استالين
دراينمورد
نوشت : «مبارزه
امير افغان
برای استقلال
افغانستان يک
مبارزهء
بالقوه
انقلابی است
چرا که به رغم
ديدگاههای
سلطنتی امير و
نزديکانش،
اين مبارزه باعث
تضعيف،
تفرقه و
تقليل قدرت
امپريالسيم
ميشود...» (۲۳).
اهداف
بلاواسطه حزب
دمکراتيک خلق
افغانستان
سرنگونی
«هژمونی سياسی
ـ اقتصادی
طبقه فئودال»
(۲۴) از طريق يک
انقلاب ملی
دمکراتيک و پيروی
از راه رشد
غير سرمايهداری
بود: طنينی
از صدای احزاب
مدافع شوروی در
سراسر جهان
سوم. روزنامه
حزب، «خلق»،
بلافاصله پس از
شروع به
انتشار ممنوع
اعلام شد. عده
ای روزنامه را
محکوم کردند
که زيادی «چپ »
بوده و بر اساس
اين اختلاف،
انشعابی در
کميتهء مرکزی
حزب صورت گرفت
که به شکل
گيری دو تشکل
کاملا جدا از
يکديگر
انجاميد: يکی
خلق که رهبری
آن با نور
محمد ترکی و
حفيظ الله
امين بود و
جناح پرچم به
رهبری «ببرک
کارمل».
تشخيص تفاوت
بين اين دو
سخت بود چرا
که اعلاميههايشان
نشان ا زپيروی
از استراتژی و
تاکيک مشابه
ميداد. رويهم
رفته،«پرچم»
کمی رفرميست
تر بود و
ميخواست با
جناح «مترقی»
طبقه حاکم
کار کند در
حاليکه «خلق»
بيشتر فکر
«قيام» بود. حزب
پرچم پس از
آنکه ظاهر شاه
را مترقیترين
پادشاه آسيا
خواند به «حزب
کمونيست سلطنتی»
مشهور شد.
علاوه بر اين،
مشهور بود که
پرچم، برده
وار، مطيع حزب
کمونيست
اتحاد جماهيرشوروی
است. اعضای
«پرچم» چون
ببرک کارمل،
به خانواده
اشرافی
«درانی» منسوب
بودند، درحاليکه
«خلقی» هايی
چون «ترکی» و
«امين» از
خانواده های
متوسط تری
بودند و به
ايل «غيلزای»
رقبای سنتی
خانواده
«درانی» منسوب
بودند.
«خلقی» ها
علاقه داشتند
وجهه
«چپگرايی» به
خود بگيرند و
از سياست
شوروی کمی
مستقل تر
باشند. حفيظ
الله امين در
عباراتی که می
بايست باعث
تحير مدافعان
روس شده باشد،
در سال ۱۹۷۹
اعلام کرد:
«قبل از
انقلاب ما،
طبقه کارگر
همه جا
ميخواست از
انقلاب کبير
اکتبر دنباله
روی کند. اما
پس از انقلاب
کبير ثور
(ارديبهشت
۱۳۵۷) زحمتکشان
ميدانند که
برای انتقال
قدرت از
فئوداليزم به
طبقه کارگر
ميانبری وجود
دارد و انقلاب
ما اين را
ثابت کرد»(۲۵).
البته اين
«پرش از مراحل»
ربطی به قيام
طبقه های تحت
ستم نداشت،
بلکه قيام
نيروهای
نظامی بود!
«رهبر بزرگمان
اين حقيقت را
دريافت که
ازآنجا که د
رکشورهای
درحال توسعه
طبقه کارگر
به يک نيروی
سياسی تبديل
نشده است،
نيروی ديگری
هست که
ميتواند نظام
فئودالی و
سرکوبگر را
سرنگون سازد و
در افغانستان،
اين نيرو ارتش
بود» حفيظ
الله امين
۱۹۷۹(۲۶).
در برابر
طبقه کارگری
خرد و دهقانان
بی خيال، «خلق »
و «پرچم» اعضای
خود را غالباً
از ميان
دانشجويان،
معلمان و
کارمندان
دولت پيدا
ميکردند. هر
دو جريان
همچنين از ميان
ارتشيانی که
عمدتا در
شوروی آموزش
ديده بودند،
گاه در حاليکه
هنوز آنها در
شوروی بودند،
عضوگيری
ميکردند.
رويهم رفته
اعضا و هوادارانشان
کمتر مدافع
سوسياليسم و
لغو طبقات
بودند و بيشتر
مدافع
مدرنيسم و
غلبه بر عقب افتادگی
بودند.
مهمترين سد در
برابر
دستيابی به
اين هدف تنها
عقب افتادگی
رژيم نبود
بلکه عقب
افتادگی و
ناآگاهی مردم
هم بود.
محبوبيت شوروی
ناشی از کنترل
دولت آن بر
اقتصاد،
قدرت بورکراسی
دولتی و نقش
رهبری
بورکراتهای
روشنفکر در
دولت بود.
در کوتاه مدت
«پرچم» بود که
قوی شد،
باروزنامه قانونیاش،
فعاليت
پارلمانی و
بالاخره
مهمتر از همه
حمايت شوروی.
اين جريان
موفق شد از
ميان دانشجويان،
کارمندان
دولتی و
ارتشيانی که
در کودتای
۱۹۷۳ داوود
دخالت
داشتند،
عضوگيری کند .
پاداش «پرچم»
دستيابی به
مقام های
دولتی در
وزراتخانه ها
بود. در
حاليکه «خلقی»
ها تا حدودی
منزوی شده
بودند. اماحزب
خلق در
نتيجهء
پيروزی کودتای
داوود،
فعاليت خود
درون ارتش را
دوچندان کرد.
در دهه ۱۹۷۰
داوود خود زير
نفوذ کشورهای
نفت خيز و
ثروتمند
خاورميانه
چون ايران، از
اتحاد
جماهير شوروی
فاصله گرفت و
روابط خود را
پيرامون مسله
پشتون با
پاکستان حل
کرد. مسؤولين
عاليرتبه
«پرچم» در
دولت و ارتش
موقعيتهای
خود را از دست
دادند. از نظر
اتحاد
جماهيرشوروی
داوود خان
مانند صدام
در عراق يا
سادات در مصر
، ديکتاتور
جهان سومی بود
که از دامنه
نفوذ شوروی
داشت فاصله
ميگرفت۰
درسال ۱۹۷۷
اتحاد جماهير
شوروی ميانجی
صلح بين «پرچم»
و «خلق» شد. اما
در اين مرحله
«خلق» سه برابر
پرچم عضو داشت
و واضح بود که
جذابيت بيشتری
دارد. از همان
موقع،
ارتشيان
مدافع «خلق» در
پی کودتايی
برای سرنگونی
دولت داوود
خان بودند. در
۲۷ آوريل
۱۹۷۸، «خلق»
از طريق
کودتا، قدرت
را به دست
گرفت و اين آن چيزی
بود که
«انقلاب کبير
ثور(ارديبهشت
۱۳۵۷)»
ناميدند.
اسلامی ها
مبدا جنبش
اسلامی در
افغانستان به
سالهای دهه ۵۰
و دانشکده فقه
دانشگاه کابل
برميگردد، برخی
از
اساتيد(علما)
تحت تاثير
افکار اخوان
المسلمين مصر
قرار گرفته
بودند (۲۷). در
سال ۱۹۶۰
دانشجويان
هسته های مخفی
مطالعاتی
تشکيل داده، اقدام
به ترويج
مذهبی و ساختن
مساجد
نمودند. اينان
هم غربگرايی
(استفاده از
مشروبات الکلی،
بی حجابی زنان
...) و هم وابستگی
دولت به
اتحاد
جماهير شوروی
را مورد حمله
قراردادند. به
نفوذ
مارکسيسم در
ميان ديگر
دانشجويان
اعتراض
داشتند و به
تظاهرات
چپگرايان حمله
ميکردند. اين
جمع، که
مخالفانشان
آنها را «اخوانیها»
ميناميدند،
در ميان «جنبش
جوانان
مسلمان»
فعاليت
داشتند و
درمحيطهای
دانشگاهی
حمايت از آنها
به حدی بود
که توانستند
انتخابات
دانشجويی سال
۱۹۷۰ را ببرند
(۲۸).
سياستهای
ارتجاعيشان
خصوصا درقبال
زنان، باعث شد
که
مخالفانشان
آنها را به
مثابه «فئوداليستها
» مورد حمله
قرار دهند.
اما جنبش افغان
بخشی از جنبش
گسترده تر و
مدرن اسلام
سياسی بود که
نقشه سياسی
خاورميانه و
آسيا را دردهههای
۶۰ و ۷۰ تغيير
داد (۲۹). اين
اسلاميها
شديدا مخالف
غربگرايی در
فرهنگ بودند،
اما مدافع کسب
علم و
تکنولوژی
غربی. اسلام
را ايدئولوژی
سياسی
ميدانستند و
مبلغ ايجاد
دولتی اسلامی،
به مثابه کليد
اسلامی کردن
جامعه بودند.
از اينرو اين
جمع با اسلامیهای
سنتیتر در
تناقض قرار
داشتند چرا که
آنها اگرچه درپی
اسلامی کردن
جامعه بودند
اما برای اين
منظور نه
منتظر دولت
اسلامی بودند
و نه الزاما خواهان
چنين دولتی.
اين نوع
اسلاميسم نه
تنها عکس
العملی عليه
مدرنيسم در
جوامع اسلامی
نبود، بلکه
در حقيقيت
زاييده آن
بود: «اسلاميسم
شريعت است به
اضافه برق»
(۳۰).
در نتيجه در
افغانستان
نيز اسلاميسم
پديده ای
دانشجويی در
جامعهای
عمدتا دهقانی
بود. هيچيک
از مبارزين
اين جنبش از
طبقه حاکمه
نبود (۳۱). اين
جمع پيشينهء روستايی
داشت، اما در
مدارس دولتی
آموزش ديده
بودند و نه در
مدارس سنتی.
اکثر
دانشجويان
اين جنبش
اسلامی در
دانشکده های
تکنيکی و فنی
تحصيل
ميکردند، نه
در دانشکده
فقه و علوم
دينی. آنها از
دختران دانشجوهم
عضوگيری
ميکردند و
شديدا مدافع
آموزش دبيرستانی
و دانشگاهی
برای دختران
(اگرچه در
مدارس
دخترانه و با
حجاب ) بودند.
(نکته ای که
بعدها فعالين
اين جنبش را
در تضاد با
سنتگريان
اسلامی و
طالبان
قرارداد). اين
جنبش اسلامی
«علما» را متهم
ميکرد که متحد
و توجيه گر
رژيم هستند.
آنها سلطنت و
دولت را به
اتهام «فساد» و «غير
قانونی» بودن
محکوم ميکردند.
بسياری از
اينان حتی
«امان الله » را
بهتر از
«مصاحبين»
(خانوده
سلطنتی)
ميدانستند
چرا که او را
مدافع
پيشرفت، از
نظر سياسی غير
متعهد و بری
از فساد
ميدانستند
(۳۲). آنان
همچنين ناسيوناليسم
سکولار
افغان را
محکوم ميکردند
و مخالف تشکيل
«پشتونستان»
متحد بودند و
اين باعث
محبوبيتشان
در دولت
پاکستان شد.
برای اين
«اسلاميها»
کليد اسلامی
کردن جامعه در
فعاليت سياسی
بود:
«شيوه زندگی
مردم بر اساس
اعتقادات (به
اسلام) شکل
نميگيرد- نظام
اقتصادی
افغانستان
مجموعه ای از
همه روندهای
فاسد،
استبدادی و
ناعادلانهء
کليه نظامهای
غير اسلامی
است» (۳۳).
«رفرم دولت،
پيششرط
اصلاح جامعه و
فرد است» (۳۴).
برای
اسلاميها،
مبارزه
طبقاتی
مقولهای
بيگانه بود که
از خارج وارد
شده است.
برنامه
اقتصادی آنها
(مثل آنچه
وجود داشت)
ترکيبی ذهنی
از بانکداری
اسلامی، دفاع
از مالکيت خصوصی
و انگيزهء کسب
منفعت (گاه
توام با دولتی
کردن) و
عدالت
اجتماعی برای
فقرا بود.
در اوايل دهه
۷۰ اسلاميها
تصميم گرفتند
خارج از
دانشگاهها و
کالجها
فعاليت کنند.
به تقليد کمونيستها،
کوشيدند
درسيستم
اداری دولتی نفوذ
کنند، خصوصا
در بخش آموزشی
و نظامی و برای
اولين بار،
برداشت خود از
اسلام را بر
خلاف ميل رهبران
سنتی مذهبی،
به مناطق
روستايی
بردند. ازينرو
برای اولين
باردچار
سرکوب دولتی
شدند، سرکوبی
که پس از